خانه / داستان کوتاه

داستان کوتاه

یه طنز فیزیکی

همه دانشمندان تصميم مي گيرند كه قايم باشك بازي كنند. از بخت بد اينشتين اولين كسي است كه بايد چشم بگذارد. او بايد تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند. همه شروع به قايم شدن مي كنند به جز نيوتن . . نيوتن فقط يك مربع يک متري روي زمين مي كشد و داخل آن روبروي اينشتين مي ايستد. اينشتين مي شمرد : . 1 – 2 – 3 – …………. 97 – 98 – 99- 100 او چشمانش را باز مي كند و مي بيند كه نيوتن روبروي او ايستاده است. اينشتين بلا فاصله مي گويد: ” سوك سوك نيوتن “. نيوتن انكار مي كند و مي گويد نيوتن سوك سوك نشده است . او ادعا مي كند كه نيوتن نيست. تمام دانشمندان بيرون مي آيند تا ببينند چگونه او ثابت مي كند كه نيوتن نيست. _نيوتن مي گويد:  من در يك مربع يه مساحت يک متر مربع ايستاده ام… اين باعث مي شود كه من بشوم نيوتن بر متر مربع… چون يك نيوتن بر متر مربع معادل يك پاسكال است ، پس من پاسكال هستم ، پس”سوك سوك پاسكال !!!”. منبع گلچین وب:تازه های نجوم و اختر شناسی

ادامه نوشته »

داستان:کودکی که در آتش نسوخت

در زمان حضرت عیسى (علیه‎السلام)، زنى صالح و عابد، زندگی می كرد. وی وقتی زمان نماز فرا مى‎رسید، هر كارى كه داشت رها و به نماز مشغول مى‎شد. روزى هنگام پختن نان، مؤذّن بانگ نماز فرا داد. زن نان پختن را رها كرد و به نماز مشغول شد؛ چون به نماز ایستاد، شیطان در وى وسوسه كرد كه: «تا تو از نماز فارغ شوى،نان‎ها همه می‎سوزند.» زن به دل جواب داد: اگر همه نان‎ها بسوزد بهتر است كه روز قیامت تنم به آتش دوزخ بسوزد. بار دیگر شیطان وسوسه كرد كه: پسرت در تنور افتاد و سوخت، زن در دل جواب داد : اگر خداى متعال قضا را بر این قرار داده كه من در حین نماز و پسرم به آتش دنیا بسوزد؛ من به قضاى خداى تعالى راضى هستم و از نماز فارغ نمى‎شوم كه خداوند خود، فرزندم را از آتش نگاه دارد. شوهر زن به خانه آمد، زن را در حال نماز دید، و نان‎ها را در حالی كه نسوخته بودند در تنور دید. و فرزندش را دید كه در آتش بازى می كند و یك تار مویش نیز نسوخته است، و به قدرت خداوند، آتش بر وى بوستان گشته است. چون نماز زن تمام شد، شوهر دست وى گرفت و نزدیك تنور آورد و در تنور نگریست، فرزند را به سلامت دید و نان‎ها را نیز نسوخته دید. مرد در عجب ماند و خدا را شكر كرد، و زن نیز سجده شكر كرد. مرد، به همراه فرزندش به نزد حضرت عیسى(علیه‎السلام) رفت و جریان را به حضرت گفت. حضرت عیسى گفت: برو از زنت بپرس كه چه معامله‎ای با خدا كرده است و چه رازی با خدا دارد؟ چرا كه اگر مردی این كرامات را داشت به وی وحی می‎شد. شوهر نزد زن آمد و از راز این جریان پرسید. زن گفت: – كار آخرت را در مقابل كار دنیا جلو انداختم. – هرگز بدون طهارت نبودم. – چون وقت نماز می‎شد همه كارها را رها می‎كردم و مشغول نماز می‎شدم.  – هر كس به من جفا می‎كرد و دشنام می‎داد، كینه‎ای از وى به دل نمی‎گرفتم و به او پاسخی نمی‎دادم و به خدا واگذار می‎كردم. – به قضاى الهی راضى بودم. – فرمان خدا را تعظیم داشته و اطاعت می‎كردم. – بر مردم رحم داشتم . – نماز شب و نماز ظهر را ترك نكردم. حضرت عیسى(علیه‎السلام) فرمود: اگر این زن مرد بود پیامبر می‎شد.(كنایه از این كه این اعمال، كارهای پیامبران است.) مسئله نسوختن طفل در تنور آتش، مسئله‎اى است كه دو بار قرآن مجید بر آن شهادت داده است، یكى حضرت ابراهیم(علیه‎السلام) در زمان نمرود و دیگر در مورد حضرت موسى(علیه‎السلام) در دوران كودكى در عصر فرعون. مسلم است كه هر كس با تمام وجود تسلیم خداوند شود، خداوند هر مشكلى را برایش سهل و آسان و هر چیزى را به فرمان او در می‎آورد. چنانچه فرموده‎اند: «اَلْعَبُودِیَّةُ جُوْهَرَةٌ كُنْهُهَ الرُّبُوبِیَّةُ؛ بندگى، حقیقتى است كه در ذات آن مالكیت بر هر چیز نهفته است.» برگرفته از عرفان اسلامی (شرح جامع مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه)، ج 2، حسین انصاریان. گروه دین و اندیشه …

ادامه نوشته »

ماجراي ازدواج حضرت علي و حضرت فاطمه از زبان امام رضا عليهم السلام

پرده‌ي اول؛ علي: دل من تصميم به ازدواج گرفته بودم ولي جرأت نمي‌کردم اين مطلب را به سرورم بگويم، اما شب و روز در فکر آينده‌ي خود بودم، تا اينکه يك روز كه پيش حبيبم بودم به من گفت: علي جان! با ازدواج چطوري؟ من كه سرم پايين بود، زير چشمي مي‌ديدم كه پيامبر چه لذت پدرانه‌اي مي‌برند از اينكه به دامادي من فكر مي كند. با خجالت، آهسته گفتم: رسول خدا خود داناتر است.  اما دلم عين سير و سركه مي‌جوشيد، نگران بودم. آخر من دلم را به ناز دلبري باخته بود و مي‌ترسيدم كه حضرت كسي ديگري را به من پيشنهاد دهد. در قبيله ما، قريش، دختر كم نبود، اما آنكه دل مرا برده بود از آنان نبود. نگران بودم. پرده‌ي دوم؛ باز هم علي: خبر آمد خبري در راه است نفهميدم چه شده بود که گفتند حبيبت با تو كار دارد.  او جان من بود كه تا ندايش به گوش مي‌رسيد لبيك من به سوي او پرّان مي‌شد. اما اينبار دلم كمي مي‌لرزيد انگار چيزي فهميده بود. خودم را به خانه امّ‌سلمه رساندم ، تا چشم پيامبر به من افتاد از جا كنده شده و دستهايش را گشود به سوي من آمد. من كه بهتم برده بود. چقدر پيامبر خوشحال بود! چشمانش برق مي زد و چنان مي‌خنديد كه دندانهاي نازش پيدا بود، و من همچنان بهت زده بودم كه گفت: علي جانم! مژده بده! مژده! . گفتم سرورم خير است انشاالله، اول بگوييد چه شده! همچنانكه مرا به سينه‌ي خود فشار مي‌داد و مي‌خنديد گفت: خدا ازدواج تو را که فکر مرا مشغول کرده بود خود به عهده گرفت. مرا مي‌گويي! پاهايم سست شد! پر از شور و تشويش. ديگر صبر نداشتم. ماجرا چيست؟ من بي دلم. ادامه در ادامه مطلب

ادامه نوشته »

دوازده دوم – داستان کوتاه

یه روز دو تا دوست که به خاطر دانشگاه ها شون که توی دو تا شهر مختلف قبول شده بودند مجبور شدند که از هم جدا بشن بعد از کلی مشکلاتی که هر دوتاشون کشیدن بالاخره یه روز هم دیگه رو دیدن یکی شون گفت که امشب بیا پیش من و با هم به خونه اون دوستش رفتن و کلی هم اصرار می کرد که امشب باید پیش من بمونی و اونم هر چی که می گفت نه بابا من باید برم گوشش بدهکار نبود و می گفت که امشبو دیگه پیش منی نمی ذارم بری. بعد از کلی اصرار بالاخره قبول کرد که دوستش قرار بوده فقط تا ساعت دوازده پیشش باشه تا ساعت یک پیشش باشه یه دفه گفت امروزچندمه؟ گفت 30 ام گفت آفرین امروز سی ام شهریور هست یعنی سا عت ها یه ساعت بر میگردن به عقب یعنی تو می تونی تا ساعت 12 پیش من بمونی در حالی که یک ساعت هم بیشتر پیشم موندی پس زنگ بزن بگو که من ساعت 12 اول نمیام من ساعت دوازده دوم میام پی نوشت1:ساعت ها در 30 شهریور یک ساعت به عقب کشیده میشن پی نوشت2: اینو خودم نوشتمش

ادامه نوشته »

وزن دعاي خالص(داستان کوتاه)

لوييز زني بودكه با لباسهاي كهنه و مندرس و نگاهي مغموم ؛ وارد خواربار فروشي شد. با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت: شوهرش بيمار است و نمي تواند كار كند و شش بچه شان بي غذا مانده اند. . زن نيازمند اصرار كرد………….. خوار بار فروش با اكراه گفت : لازم نيست خودم مي دهم ؛ ليست خريدت كو؟ لوئيز گفت: اينجاست… خواربار فروش گفت: ليستت را بگذار روي ترازو . وبه اندازه وزنش ؛هرچه خواستي ببر!! لوئيز از كيفش تكه كاغذي بيرون آورد و چيزي را رويش نوشت. و روي كفه ي ترازو گذاشت. با تعجب ديدند كفه ترازو پايين رفت. خوار بار فروش باور نميكرد. او با ناباوري شروع كرد به گذاشتن جنس در كفه ترازو . تا كفها برابر شدند. خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت و خواند. ””” اي خداي عزيزم؛ تو از نياز من باخبري ؛ خودت آن را برآورده كن. فقط اوست كه مي داند وزن دعاي خالص و پاك چه قدر است.”’

ادامه نوشته »