خانه / دست نوشته های من / روز بارانی

روز بارانی

همین الان که دارم این مطلب رو برای شما می نویسم داره یه بارون خیـــلی آروم و قشنگ میباره که آدم دلش می خواد بره وایسه زیر بارون و گاهی هم قدم بزنه و به هیچی فکر نکنه فقط زیبایی بارون رو ببینه و چند دقیقه از دنیایی که داره و از مشکلاتش بیاد بیرون و فقط صورتش رو رو به آسمون بگیره و از اینکه قطره های ریز بارون روی صورتش می خوره لذت ببره

من از بارون خیلی خوشم میاد و بارون رو خیلی دوست دارم بارون یه خاصیت خیلی جالب داره که توجه همه رو به خودش جلب می کنه و همه رو درگیر خودش می کنه و نمی تونه کسی بگه که من متوجه نشدم که بارون اومد حتی اگه نصفه شبم بیاد اینقدر سرو صدا میکنه که من اومدم پاشین بیاین بیرون من اومدم و اگه کسی هم دیگه خیلی در عمق خواب باشه و فریادهای بارون رو نشنوه بازم صبح که از خواب پا میشه متوجه اومدن بارون میشه

بزارید یه  داستان از دوران مدرسه که وقتی بارون میومد براتون تعریف کنم

یه روز توی پاییز که من رفتم مدرسه و دیدم به به ، به به بارون دیشبی چیکار که نکرده الان می گم چه شده بود مدرسه ما یه حالتی بود که چند تا کلاس داخل سالن داشت و چندتا کلاس هم بیرون سالن که فاصله بین این ها حیات مدرسه بود و کلاس ما هم دقیقا جز کلاس های بیرون سالن بود و حیات مدرسه هم تا بارون میومد اینقدر آب جمع میشد که به قولی ارتباط این کلاس ها از هم قطع می شد و فقط از یه راه خیلی تنک می شد به سختی خودتو به اون کلاس ها رسوند(بعد ها بهش می گفتیم دریاچه) وقتی وارد مدرسه شدم خیلی تعجب کردم(سال اولی بود که وارد شده بودم) و پیش خودم اول ناراحت شدم که حالا چجوری برم کلاس بعد دیدم که همه همکلاسی ها داخل سالن وایستادن خوشحال شدم که امروز ما کلاس نداریم همه دانش آموزا دوست داشتن کلاسشون جزء اون کلاس های بیرونی بود و به خاطر محدود بودن کلاس های داخل سالن نمیشد کلاس ما اونجا یعنی در کلاس های داخل سالن تشکیل بشه و یادم هست که اون روز درس هایی داشتیم که نیاز به تخته داشت یعنی ریاضی، علوم،عربی و همه بچه های کلاس در حال دعا کردن که ای خدا راه همه معلم ها بسه بشه و هیچکوم از معلم ها نیاد.

همه داشتیم کم کم امیدوار می شدیم که امروز درس و مشقی نیست و راحتیم که یهو معاون مدرسه اومد گفت بچه ها برید داخل سالن اجتماعات (نکته اش پی نوشت اول !!!) الان معلم تون میاد تا این حرف رو شنیدیم خوشحالی همه و نقشه ها و بازی هایی که توی ذهنمون بود نقش بر آب شد و همه به طرف سالن اجتماعات که دَرِ اون از داخل سالن باز میشد رفتیم و دیدیم که دو سه نفر همراه معلم اومدند و یه تخته توی دستشون بود و اومدن گذاشتن جلومون و معلم ها هم تک تک به غیر از معلم عربی اومدن وشروع کردن به درس دادن و درس پرسیدن و جالب اینجا بود که بچه هایی که درس نخونده بودن بارون رو بهونه می کردن!!! و اون روز دعای ما فقط برای معلم عربی مون مستجاب شد که نیومد.

 

پی نوشت 1 : من گفتم سالن اجتماعات یه بار اون عکس های توی اینترنت توی ذهنتون نیاد که خیییلی با کلاسن یه سالن معمولی بود و هیچ امکاناتی نداشت که جشن ها داخل اون برگزار می شدن و ما برای مسخره اسمشو گذاشته بودیم سالن اجتماعات

پی نوشت2: یه داستانی شبیه به این برای خودم اتفاق افتاد ولی اینجوری که تعریف کردم نبود و این داستان ساخته ذهن خودم بود

پی نوشت3:شما هم اگه دوست دارین داستان روزهای بارونی و برفی خودتون رو برام ارسال کنید و لازم نیست حتما از مدرسه باشه از هر چی خودتون دوست دارید

پی نوشت 4 : اول شروع کردم به نوشتن یه متن احساسی بعد تغیر جهت پیدا کرد معذرت می خوام سعی می کنم دیگه این کار را نکنم ولی اینبار شد دیگه ببخشید:)

درباره ی مصیب واحدی

همچنین ببینید

بِأَيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

8 − 1 =